راهبردهای مهم درمانی طرحواره رهاشدگی

هرچه شدت طرح وارهٔ رهاشدگی بیشتر باشد، رابطهٔ درمانی اهمیت بیشتری پیدا می کند. طرح وارهٔ رهاشدگی معمولاً یکی از طرح واره های اصلی دراختلال شخصیت مرزى است، بنابراین رابطهٔ درمانی، منبع اولیهٔ بهبود بیمار است. طبق رویکرد ما، درمانگر باید به عنوان نماد گذرای والدین باثبات عمل کند تا بیمار بتواند براساس آن، به خودش جرأت بدهد. روابط باثبات دیگری با سایرین برقرار کند. بیمار ابتدا یاد می گیرد. در بطن رابطهٔ درمانی بر این طرحواره غلبه کند، سپس این یادگیری را به رابطه با افراد مهم زندگی در خارج از حوزهٔ درمان منتقل می کند. درمانگر از طریق باز والدینی حدومرزدار، برای بیمار رابطه ای با ثبات فراهم می کند تا به تدریج یاد بگیرد که درمانگر را به عنوان یک ابژهٔ ثابت بپذیرد. در این زمینه، کار بر روی ذهنیت، بسیار مفید و مثمرثمر خواهد بود. درمانگر با استفاده از رویاروسازی همدلانه، تحریف های بیمار راجع به این که درمانگر او را رها می کند، تصحیح می نماید. علاوه براین، درمانگر به بیمار کمک میکند تا بدون فاجعه سازی و واکنشهای افراطی، مرخصی ها، تعطیلات و در دسترسی نبودن درمانگر را بپذیرد. از آن جایی که بیمار نمی تواند همیشه به درمانگر به عنوان یک ابژه ثابت، وابسته بماند، درمانگر به او کمک می کند که شخصی را برای جانشینی درمانگر پیدا کند که آدم باثباتی باشد و قصد ترک کردن او را نداشته باشد.

هدف عمدهٔ راهبردهای شناختی، تغییر دیدگاه اغراق آمیز بیماران است، زیرا چنین بیمارانی معتقدند نزدیکانشان بالاخره آنها را ترک کرده، میمیرند و یا این که به گونه ای غیر قابل پیش بینی رفتار می کنند. بیماران یاد می گیرند که به هنگام جدایی موقت افراد مهم زندگی، دست از فاجعه سازی بردارند. علاوه براین، راهبردهای شناختی، انتظار غیر واقع بینانه بیمار مبنی بر این که افراد مهم زندگی باید مدام در دسترسی باشند و همیشه به یک شیوه رفتار کنند را تغییر می دهند. بیماران یاد می گیرند، بپذیرند افراد حق دارند برای خودشان محدودیت هایی قائل شوند. علاوه براین، راهبردهای شناختی، تمرکز وسواس گونهٔ بیمار دربارهٔ اطمینان از این که همسرشان همیشه در کنار آنها می ماند را تغییر می دهند. نهایتاً این که راهبردهای شناختی به شناختواره های مرتبط با سایر طرح واره ها نیز می پردازند. به عنوان مثال، این که بیماران باید هرکاری که دیگران می خواهند انجام دهند تا آنها را ترک نکنند. یا این که بیماران بی کفایت هستند و نیازمندند که دیگران مراقب آنها باشند و یا این که بیماران انسانهای ناقصی هستند و دیگران بدون شک این مسئله را می فهمند و آنها را ترک خواهند کرد. تمام این موارد، از طریق تکنیکهای شناختی، آماج تغییر قرار می گیرند.

در تکنیک های تجربی، بیمار تجارب رهاشدن یا بی ثباتی را در ذهن خود تجسم می کند و از طریق تصویرسازی ذهنی، خاطرات خود از رهاشدن توسط والدین بی ثباتی که گاهی در دسترس بودند و گاهی اوقات نبوده اند را دوباره تجربه می کند. درمانگر، وارد تصویر ذهنی بیمار شده و برای کودک او همچون یک چهرهٔ باثبات عمل می کند. درمانگر خشم خود را نسبت به والدین بی مسؤولیت بیان می کند و کودک رها شده را دلداری می دهد. سپس بیمار در تصویر ذهنی خود، همانگونه که درمانگر عمل کرده است، مانند یک بزرگسال سالم رفتار می کند. آنها خشم خود را نسبت به والدینی که آنها را رها کردهاند، بیان می کنند و کودک رها شده را دلداری می دهند. در نتیجه بیماران به تدریج در تصویر ذهنی خود به صورت یک بزرگسال سالم عمل می کنند.
بیماران از نظر رفتاری، توجه خود را بر انتخاب افرادی جلب می کنند که بتوانند به تعهداتشان عمل کنند. آنها همچنین یاد می گیرند، رفتارهایی نظیر حسادت زیاد، وابستگی افراطی، خشم یا کنترل کردن را کنار بگذارند چون همین رفتارها باعث میشوند که دیگران، آنها را رها کنند. بیماران به تدریج یاد می گیرند تنهایی را تحمل کنند و به سرعت، خود را از روابط بی ثبات کنار بکشند و در روابط باثبات، احساس امنیت و راحتی بیشتری را تجربه کنند. این امر مستلزم آن است که با جذب خود به روابط بی ثبات که نوعی رفتار طرح واره – خاست است، مخالف ورزی کنند. آنها همچنین یاد می گیرند طرح واره های مرتبط با طرح وارهٔ رهاشدگی را نیز بهبود بخشند: اجازه نمی دهند دیگران آنها را کنترل کنند، یاد می گیرند مشکلات روزمرهٔ زندگیشان را به شیوه های مؤثرتری حل کنند یا کاری کنند که کمتر احساس نقص در آنها به وجود بیاد.

 

 

 

 

 

 

0 پاسخ ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا می خواهید به بحث بپیوندید؟
در صورت تمایل از راهنمایی رایگان ما استفاده کنید!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *