تجارب منجر به شکل گیری تلهٔ زندگی محرومیت هیجانی

تجاربی که منجر به شکل گیری تلهٔ زندگی محرومیت هیجانی می شوند در مقایسه با تجاربی که به شکل گیری سایر تله های زندگی دامن می زنند، گنگ تر و مبهم تر هستند. سخت بتوان ردّ پای این تله را در افکار پیدا کرد. دلیل ان را می توان به این موضوع نسبت داد که این تلهٔ زندگی، زمانی در ذهن نقش بسته است که شما هنوز قدرت تکلم نداشته اید. محرومیت هیجانی به این احساسی شما دامن می زند که تا ابد تنها می مانید و به نیازهای خود دست نمی یابید و هیچ کس شما را درک نخواهد کرد.
محرومیت هیجانی مثل این است که در زندگی به دنبال گمشده ای می گردید. نوعی احساسی پوچی و معنا باختگی دامنگیر شما می شود. شاید بهترین تصویر برای درک محرومیت هیجانی این باشد که ببینیم کودکی که والدینش از او غافل هستند چه احساسی دارد: حس تنهایی، محرومیت و بی پناهی. حسی از غم و دلتنگی و اینکه بر پیشانی سرنوشت شما مهر تنهایی و بی پناهی زده شده است.
زمانی که جفری را اولین بار دیدیم واقعاً نمی توانست بگوید که چه عاملی باعث آشفتگی اش شده است. در ابتدا گفت: “حس می کنم تنها هستم”، “احساس بی مهری و دل گسلی می کنم”. بعداً اشاره کرد که حس عمیق تنهایی و بی پناهی را تجربه کرده است به گونه ای که حتی برای خلاصی از این وضعیت به فکر خودکشی افتاده است.
دنیا از نظر جفری، یک برهوت بود. تنها زمانی می توانست از این جهنم تنهایی فرار کند که در ابتدای رابطه بود. همان طور که قبلاً هم اشاره کردیم این گریزها موقتی و کوتاه مدت بودند. برخی از افرادی که این تلهٔ زندگی را دارند، بسیار پرتوقع می شوند. این تلهٔ زندگی، کیفیتی سیری ناپذیر دارد. میزان محبتی که از اطرافیان می گیرید، اصلاً اهمیت ندارد. به نظر می رسد که این میزان محبت دریافتی، هیچگاه شما را راضی نمی کند.

از خودتان سؤال کنید:

آیا دیگران مرا آدم نیازمند و پرتوقعی می شناسند؟

یا اینکه خواسته های من از دیگران زیاد است؟

0 پاسخ ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا می خواهید به بحث بپیوندید؟
در صورت تمایل از راهنمایی رایگان ما استفاده کنید!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *